یه حسرت هایی یه نکردههایی یه خاطره هایی که هر سال همراه آدم می مانند و می ریزنند جایی توی توی روان ادمی ک چن سال بعد از یک درنگ پشت چراغ قرمز یک لبخند توی شلوغی ادم ها می آیندبیرون و می برندت به بی زمانی تلخی که گریزی نداری از اینکه بیست ساله بودی و ترم ۳ و اینکه دختر توی کلاس دینامیک هی امار می داد و تو محل نمی دادی اینکه بازی کردن با روح و روانش را یاد گرفته بودی اینکه یه روز تمام وسایلش را از طبقه چهارم خانه دانشجویی پرت خیابان کردی اینکه دخترک چیزی نگفت و رفت ترم بعد انتقالی گرفت شهرشان اینکه اخرین نامه اش را نخوانده پاره کردی اینکه هشت سال بعد یکی از صمیمانه دوستانش را می بینی واینکه میگوید رفت از ایران فرانسه در شهری کوچک کار میکرد و یک شب راننده ای مست زیرش کرد و مرد و اینکه تا اخرین حرف ها ایمیل هایش حرف از تو بوده و اینکه عکس ان طبقه چهارم رو قاب کرده و گذاشته بود روی میز کارش و اینکه دیروز توی کافه فرانسوی سر وصال یکی بود با همان طرح بدن که داشت قهوه می خورد و نون خامه ای
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:20  توسط حسن
|
نگرانی تند رفتن ساعت ها کند رفتن ساعت ها قدم قدم قدم زدن مهربان شدن با در ودیوار آدمها بغض انبار شده در گلو بیخیالی دنیا از خواب پریدن نخوابیدن عصبانیت داد وفریاد عذر خواهی حسادت به کوچه و خیابان حجم گرفتن و بزرگ شدنش لب آن لب داغ و طپنده دست در دست دید زدن های پنهانی و اضطراب آن همیشگی اضطراب دلم برای عاشقیت تنگ شده
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:20  توسط حسن
|
سینما مرکزی میدان انقلاب صندلی های در ب و داغون باز شدن در وسط فیلم نفس های تند دختر وپسر پشتم انقدر اهمیت نداشت اگراین ممیزی که ذره ذره دارد هوامان می شود گند نمی زد ب اخر فیلم سیگار پشت سیگار بعدفیلم غرق شدن در کتا بها تنها راه بود اقای کاهانی هفتاد هزار تومنی ک امشب کتاب خریدم مدیونمی
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:44  توسط حسن
|
اتوبان خانم تن فروش خانه خانم تن فروش لباسهام رو در آورد خورد پاهاش رو باز کرد و دراز شد خم شدم بر او خانم تن فروش چشمهاش باز بود و من هی بالا پایین می شدم و اون همون جوریپاهاش رو باز کرده بود و انگار در تهی تو و بیرون می بردم و وهی کوچک تر و کوچک تر می شدم هی بالا پایین و هی کوچکتر مثله بچه ای که با موجودات خیالی می جنگد و هم هستند و هم نیستند و خالی شدن بدنم کمکم کرد و بیرون کشیدم از خانم تن فروش الهه ی تنهایی با پاهای باز و چاهی که روز به روز فرو تر می روم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 21:6  توسط حسن
|
عروسی دوستم بود چن شب پیش دوستم دختر بود دوستم خیلی دوست بود دوستم مرا دعوت نکرد دوستم نمی دانست ب داماد ج معرفی ام کند دوستم برادر دوستم دوست فاطی دوست زری ما خیلی دوست بودیم فقط دوست بودیم از اول مرا ب شوهرش معرفی نکرد اما من داماد را می شناختم اینکه کت اسپرت خیلی ب او می آید انکه ۲۰۶ رو بر ال ۹۰ ترجیح می دهد اینکه مادرش کمی وسواس دارد اینکه دو بچه می خواهد و هردوپسر اینکه حسود و غیرتی هست اینکه دوستم رو بلندتر از برج میلاد دوست دارد من در عروسی ن بودم وخیلی ناراحتم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:32  توسط حسن
|
تن تو تن نیست نیستش و هستش از بعد جدایی اغازید توی ان حانه کوچک کلاردشت رو ب سفیدی برف تن تو تن بود دهن بود چشم بود دست بود سینه بود ران بود و جادویی در انتهای ان از بعد جدایی تن تو کم کم بزرگ شداول خانه را گرفت اتوبوس خط تجریش ازادی شد پاساژ شد میدان انقلاب و کتاب فروشی شد سایه شد برای هر دختری ک توی رختخواب می بردمش آلدگی هوا شد اسمان بالای سرم شد و هی شد و شد و شد و فقط توی شاد خواری هام کوچک و دست رس نشان می گیرد این تن تو
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:53  توسط حسن
|
بر پاییز ۷۸ گفتی که دوستش داری بر زمستان۷۸ قدم زدید خیابان ها بر بهار۷۹ پدرش را دیدی بر ۲۸ آبان ۸۱ عقد کردین بر ۳۰ اردی بهشت ۸۲عروسی شدین یادت هست رضا بر زمستان۷۹ که ۴ نفری هی کوه بودیم یادت هست رضا بعد رفتن مریم ندا ایستاد بین من و افسردگی بین من و الکل بین من و تنهایی سفر های سه نفره مان بعد مریم یادت هست شیراز شیراز اصفهان کیش دوبی یادت هست بعد رفتن مریم کل کارای ساختمون رو تو انجام دادی از شهرداری و کل کل با کارگرا تا .......................... درسته که من بعد رفتم جنوب درسته من غرب تهران افتادم وشما شرق اما اما این که یه روز زنگ بزنین یه روز مثله این جمعه ا ی که اومد و من شام پیشتون و بعد بگین که جدایی هفته بعد دادگاه رای میده و بعد محضر من نمی تونم خواهرانه ی ندا برادرانه ی تو رو از یاد ببرم میشه ی وقتی بهم بدین میشه با هم بریم شمال میشه بریم استامبول میشه شبا بریم دربند میشه یه کم صبر کنید میششششششششششششششششششششششه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 21:59  توسط حسن
|
کسی خبری ندارد از دختری ک دیروز درست سر ساعت پنچ سوار brt ایستگاه رودکی شد و گلی سرخ در دستها داشت و زیر آن همه نگاه ب دوستش تلفنی میگفت: امروز بهش می گم ک دوستش دارم دختری ک مثل توت فرنگی می درخشید ودر صداش ی عالمه گربه و در چشمهاش بهار داشت دختری ک ۴راه ولی عصر پایین رفت
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 0:7  توسط حسن
|
چن ماه قبل از انتخابات رو یادم نرفته افشاگری و نامه های سر گشاده ای ک اهالی فوتبال بهم می نوشتند و حلا گریه های مایلی باز هم ی نشانه ی هشدار است نشانه ای ک توی مملکت همه چیز بر اساس منافع کوتاه مدت مدیران وقت می گذرد و اینکه مردم چ قدر زود تحریک می شوند و چ قدر عالی در جهت منافع انان حرکت می کنند بازی تراختور و سایپا را ببینید و انچه اهمیت دارد این است ک این فوتبال نیم بند ما در حال نزول است و قیاسش کنید با جامعه ما این بی اخلاقی خانمان برانداز موجود در جامعه از فوتبال خودش را نشان می دهد بترسیم از اینده از اینده ک همه ی ما را ب تباهی میبرد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 20:18  توسط حسن
|
خیلی کم پیش می آد بری داخل سینما و فکر کنی ک وقتت تلف نشده این فیلم فرهادی چنین حالتی برات پیش می آره فعلن نمی خوام زیاد تو بحر فیلم برم اما فیلم واقعن خوب در اومده بود در کنار بازی های خوب و کار گردانی هوشمندانه اما انچه لازم است این است فرهادی تو این نوع روایت کم کم داره ب تکرار می رسه
+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 23:49  توسط حسن
|